اهدافتان را نمی دانید، پس بنویسید تا مسیر را پیدا کنید.جایگزینی ایده ها،انتخاب مقصد و هدف

آیا شما اهدافتان که تعیین کننده مسیر زندگی شماست را می دانید ؟. وقتی سوالی برای این سوال نداشته باشید ،وقتی اهدافتان را نمی دانید،می توانید از نوشتن برای یافتن مسیر درست استفاده کنید. اگر نمی دانید چه می خواهید نوشتن را شروع کنید. نوشتن اهدافتان ا را می سازد. ( اگر اهدافتان را میدانید اما روش رسیدن به آن را نمی دانید این مقاله را بخوانید.)

⇐داستان مارک آستیو «صندلی ردیف عقب»⇒

مارک می گوید:قوی ترین تجربه ای که از نوشتن چیزی و اتفاق افتادن آن دارم زمانی است که تصمیم گرفتم خواننده اپرا شوم. آن تصمیم مستقیما نتیجه نوشتن بود.

مارک دورانی که به مدرسه تئاتر می رفت را دورانی وحشتناک توصیف کرده است. مدتی مدرسه را رها کرد .به نیویورک رفت تا در آنجا زندگی کند. در نیویورک به عنوان کنترل چی در برادوی مشغول به کار شد. داستان هایی که همکارانش درباره زندگی خود تعریف می کردند گاهی از تئاتری که روی صحنه اجرا می شد جالب تر بود. نقطه عطف زندگی او زمانی بود که رئیس از او خواست جای کنترل چی دیگری را که همان روز فوت کرده بود بگیرد.

حالا کمی از زبان مارک داستان را پیش ببریم.«در بالکن کنار یکی از همکاران زنی نشسته بودم. برایم تعریف می کرد که چطور یک بار وقتی در سالن چسیفیک کار می کرده ازیو پینزا را از دیده. داستان غم انگیزی بود. داستان آدمی که بزرگترین افتخارش هم نشینی در شکوه آدم دیکری است. آدم تلخ اندیشی بود. تلخی ای که فکر می کنم به خاطر حس در حاشیه بودن بود.»

مارک شروع به کار روی نمایشنامه ای بر اساس داستان آن کنترل چی کرد. نام آن نمایشنامه را صندلی های ردیف عقب گذاشت. نمایشنامه درباره زن جوان و مسنی بود که شب های متوالی برنامه را دست مردم می دهند. همچنین حامیان هنر را به سمت صندلی هایشان در ردیف عقب تئاتر هدایت می کنند. زن جوان می خواهد خواننده اپرا شود. اما به علت ترس از آن آرزو گذشت. بقیه زندگی خود را در ردیف غقب تماشاخانه گذراند. مارک در هنگام نوشتن این نمایشنامه تنها بیست و دو سال داشت. چیزی از اپرا نمی دانست . علاقه ای نداشت اپرا را به شکلی حرفه ای دنبال کند. دوستش صفخه ای را از مشهورترین قطعات آریا برایش گذاشته بود. ترجمه این اشعار را به او نشان داده بود. در تمام این مدت مارک حتی این اپرا را نشنیده بود.

 

——————————————————–داستان مارک ———————————————————-

مارک بعد از یکسال اقامت در نیویورک به کالج کلورادو رفت. در آنجا به کار بر روی نمایشنامه ادامه داد. بعد در یکی از مسابقات کالج برنده شد. به عنوان جایزه قرار شد نمایشنامه او به روی صحنه برود. مارک احساس کرد خودش هم همان سوالی را می پرسد که نمایشنامه مطرح می کند. می گوید:«سوال من این بود آیا می خواهم به روی صحنه بروم یا در صتدلی های ردیف عقب زندگی خودم بمانم؟.آیا میخاهم در زیر نور صحنه باشم یا در پس زمینه زندگی خودم و تماشاگر بازی دیگران باشم؟. باید از خودم می پرسیدم آیا می خواهم در سایه باشم؟. دلیلش آن بود که آن را نوشتم. که جان گرفتن آن نمایشنامه را در صحنه دیدم. که فهمیدم می خواهم خاننده اپرا شوم . حرفه من مستقیما نتیجه آن نمایشنامه بود.»

مارک به دپارمان موسیقی کالج رفت تا یک معلم آواز پیدا کند.«با همان اشتیاقی به سمت آن رفتم که نخستین بار نسبت به تئاتر داشتم. چون صدایم قوی بود بلافاصله دعوت شدم تا در تک نوازی های موقع ناهار در دپارتمان موسیقی و در کلاس های اجرا بخوانم.»

همان ماه برای جسنواره اپرای کلورادو اسپینگز آزمون صدا برگزار کردند. مارک جزو گروه کر انتخاب شد. سه ماه بعد از اجرای تئاتر او مارک نخستین تک خوانی خود را در یک اپرا انجام داد. این اجرا سه کلمه بیشتر طول نکشید که مارک نخستین نقش مهم خود را به دست آورد. او در کلورادو اپرای دنور به صحنه رفت و نقش اسپولتا را در اپرای توسکا خواند. وقتی پشت صحنه بود صدای خواننده سوپرانو را شنید. او همان آریایی را می خواند که او در نمایشنامه اش استفاده کرده بود. ناگهان متوجه بازی سرنوشت با خودش شد. از آن تاریخ تا ده سال هرگز پیش نیامد که کاری را تمام کند و کار دیگری را برای آینده رزرو نکرده باشد.

⇐حالا نوبت نتیجه گیری از داستان است⇒

بعد از آن تجربه تعیین کننده و یافتن مسیر زندگی در نمایشنامه خودش مارک نوشتن به عنوان یک رویه عادی ادامه داد. او هنوز هم با وجود استفاده مکرر از این تکنیک از نتایج آن شگفت زده می شود.

چرا فرموله کردن اهدافتان و به دست آوردن آن چیزی که می خواهید گاهی اینقدر سخت است؟. آیا از این می ترسید که حریص و طماع جلوه کنید؟. نظر مارک در این باره جالب است.

«همه ما ذاتا از چیز های آسمانی می ترسیم. درخواست چیز خای باورنکردنی قدرت عجیبی به آدم می دهد. همه ما کم یا زیاد در صندلی های ردیف عقب زندکی خود هستیم. اما حرکت دائمی به سوی نور روی صحنه وجود دارد. حتی وقتی به سم نور کشیده می شویم ما را می ترساند. همیشه شاهد این هستم. مردم رویاهای خود را به حداقل کاهش می دهند. به جای اینکه هنرمندان سایه باشید دستتان را دراز کنید. آسمان زندگی خو را لمس کنید.»

اهدافتان را بخواهید

 

⇐آستین هایتان را بالا بزنید، نوبت شماست که به اهدافتان برسید⇒

ضمیر نیمه هوشیار به طرق مختلفی با ماحرف می زند.در مورد مارک،این اتفاق با نوشتن یک نمایشنامه و تماشای اجرای آن رخ داد. ضمیر نیمه هوشیار او شخصیتی را خلق کرد که آینه آرزوهای خودش بود.

از کجا بدانید چه می خواهید؟.از کجا بدانید اهدافتان چیست؟.چگونه میتوانید روی انبوهی از ایده ها تمرکز کنید؟.و در نهایت چگونه می توان مهم ترین آنها را شناسایی کرد؟.

حتی اگر مطمئن نسیتید چه میخواهید اچازه دهید نوشتن به شما نشان دهد چه مسیری را باید طی کنیدتا به اهدافتان برسید.

 

  1. نوشتن در ساعات بامداد روش فوق العاده ای برای آشکار کردن آرزوها و اهدافتان است. ساعت را پانزده دقیقه زودتر از وقتی که معمولا بیدار می شوید کوک کنید. کاغذ و قلم را به درون رختخواب بیاورید. در حالت خواب و بیداری بنویسید. افکار مبهم و نامشخص خود را روی کاغذ بریزید. اگر چشم هایتان میسوزد درباره سوزش آنها بنویسید. اگر آرزو میکنید دوباره میتوانسنتید بخوابید درباره آن بنویسید.این مثال ها مانند حرکات گرم کردن قبل از یک تمرین سخت برای شروع نوشتن هستند.این کار را دو هفته به دقت انجام دهید. نوته های خودد را مجددا نخونید. بعد از پایان دو هفته آن ها را از ابتدا تا انتها بخوانید. به روندی که در نوشتن داشتید توجه کنید.
  2. سه سوال درباره زندگی خود طرح کرده و آنها را در سه برکه جدا بنویسید. تا کنید. به طورتصادفی در پاکت های شماره دار قرار دهید.چند روز یا چند هفته عمیقا فکر کنید. بعد به سرعت داستانی درباره هر موصوعی که به ذهنتان خطورمیکند را بنویسید. بعد از نوشتن داستان یکی از پاکت ها را باز کنید. ببینید به کدام سوال جواب داده اید.

 

⇐سخن پایانی⇒

ضمیر نیمه هوشیار از طریق نوشتن به شما می گوید که چه میخواهید. نوشتن باما حرف می زند.ما را راهنمایی می کند. گاهی حتی از راه های غیر مستقیم این کار را انجام می دهد. به دقت گوش کنید. از نوشتن برای تفسیر نمادهایی که در مقالات قبل به آن اشاره شد استفاده کنید.افکار بزرگ در یر داشته باشید. از اینکه درزندگی خود آسمانرا لمس کنید هراسی به دل راه ندهید.

«زندگی حقیرانه داشتن خدمتی به دنیا نمی کند.چرا نباید آدم بزرکی باشید؟.(نلسون ماندلا)»

منبع : کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد اثر هنریت کلاوسر

 

از توجه شما بی نهایت متشکریم.

 

لطفا از ما انتقاد کنید و ما را در بهبود سایت یاری کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.