تخت خوابت را مرتب کن ،تجربه های ارزشمند یک ژنرال

کتاب تخت خوابت را مرتب کن نوشته ژنرال ویلیام اچ.مک ریون است. آنچه در این کتاب آمده راهنمای تامل برانگیز است که نشان می دهد چگونه انجام کارهای کوچک زندگی روزمره ما و به دنبال آن دنیا را در مسیر بهتر تغییر می دهد. درس های کلیدی مک ریون برگزفته از داستان ها و ماجرا های درون خدمتش در نیروی دریایی است. در کتاب تخت خوابت را مرتب کن با افراد، تجارب و مکان هایی آشنا می شویم که تاثیر عمیق و بسزایی بر زندگی مک ریون برجا گذاشته اند.

شاید این درس ها کوچک به نظر برسد اما قدرتمند است. از پذیرفتن شکست ها گرفته تا قبول این واقعیت که زندگی منصفانه نیست. ار ایستادن جلوی قلدرها گرفته تا درک این مطلب که جسارت و شجاعت افراد از همه چیز مهم تر است. در هر مرحله ای از زندگی که باشید در این کتاب توصیه های درخشان برای شما وجود دارد. امکان ندارد که بعد از خواندن این کتاب برای تغییر زندگیتان و اطرافیانتان در مسیر بهبود و پیشرفت مصمم نشوید. ( برای مشاهده خلاصه کتاب و مطالعه این درس ها پیشنهاد ما به شما مطالعه مقاله فرد موفق تخت خوابش را مرتب می کند است.)

 * در بخشی از کتاب می خوانیم *

شب شده بود که خبر رسید یکی از سربازهایم روی یکی از مین های حساس به فشار؛ پا گذاشته و او را به بیمارستانی در نزدیکی مقر من منتقل کرده اند. من و فرمانده تکاور هنگ، کلنل اریک کوریلا فورا به سمت بیمارستان راه افتاده و به اتاق این سرباز رفتیم. سرباز روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود، لوله های زیادی به دهان و سینه اش وصل بودند؛ آتش ناشی از انفجار بازوها و صورتش را تکه و پاره کرده بود. پتویی که رویش انداخته بودند در قسمت پاها کاملا صاف و تخت بود. دیگر زندگی اش برای همیشه تغییر کرده بود.
من بارها و بارها برای ملاقات سربازها به بیمارستان های جنگی در افغانستان رفته بودم. بعنوان یک رهبر در دوران جنگ باید تلاش کنید که رنج انسانی درونتان ریشه نکند. می دانید که این هم بخشی از واقعیت جنگ است. سربازها زخمی می شوند. می میرند. اگر اجازه دهید که تصمیماتتان بر اساس احتمال مرگ نیروهایتان باشد نفوذ و آمادگی تان برای رزم را از دست خواهید داد.
هر چند انگار آن شب یک جورایی متفاوت بود. تکاوری که جلوی چشمهایم روی تخت افتاده بود خیلی جوان بود: حتی جوانتر از دو پسر خودم. فقط نوزده سال سن داشت و نامش آدام بیتس بود. تنها یک هفته قبل به افغانستان رسیده بود و این اولین عملیات جنگی اش بود. روی او خم شدم و دستم را روی شانه اش گذاشتم. انگار هنوز تحت تاثیر داروهای بیهوشی بود. یک لحظه تامل کردم، کمی دعا خواندم، و میخواستم بیرون بروم که پرستار برای چک کردن سربازم وارد اتاق شد.
پرستار لبخندی زد، علائم حیاتی سرباز را چک کرد و از من پرسید که آیا سوالی درباره وضعیت او دارم یا نه. به من اطلاع داد که هر دو پای تکاور قطع شده و جراحت های ناشی از انفجار وخیم هستند، اما شانس زنده ماندنش خوب بود.
**************** بخشی از کتاب تخت خوابت را مرتب کن *****************

تخت خوابت را مرتب کن

***************** بخشی از کتاب تخت خوابت را مرتب کن *******************
از او تشکر کردم که از تکاور بیتس مراقبت می کند و به او گفتم که وقتی بهوش آمد دوباره به دیدنش می آیم. پرستار در جواب گفت: “اوه، بهوش است. در واقع، بهتر است با او صحبت کنید. خیلی آرام تکاور جوان را تکان داد و او آرام چشمهایش را باز کرد و متوجه حضورم شد.
پرستار گفت: “فعلا نمی تواند حرف بزند، اما مادرش ناشنوا بوده و زبان اشاره را می فهمد.” پرستار یک کاغذ به من داد که انواع نمادهای زبان نشانه روی آن بود. .
یک دقیقه با تکاور حرف زدم، سعی می کردم قوت قلب لازم را پیدا کنم تا پیام درست را به او بگویم. اگر شما بودید به مرد جوانی که در راه خدمت به کشور هر دو پایش را از دست داده بود چه می گفتید؟ چطور کاری می کردید که دوباره به آینده اش امیدوار شود؟
بیتس، که صورتش بر اثر انفجار متورم شده بود و از میان قرمزی و باندها چشم هایش دیده نمی شد، یک لحظه به من خیره شد. حتما ترحم و دلسوزی را در چهره ام احساس کرده بود.
دستش را بلند کرد تا به زبان نشانه چیزی بگوید. به هر کدام از نمادهایی که روی کاغذ پیش رویم بود نگاه کردم. او خیلی آرام و با درد گفت: “خیلی زودحالم خوب می شود.” و بعد دوباره به خواب رفت.

وقتی آن شب از بیمارستان بیرون آمدم نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. از میان صدها مردی که در بیمارستان با آنها صحبت کرده بودم هیچوقت هیچکدامشان شکایتی نکرده بود. حتى یکبار! آنها بخاطر خدمت به کشور به خودشان افتخار می کردند. آنها سرنوشتشان را پذیرفته بودند، و تنها چیزی که می خواستند این بود که به واحدشان برگردند، تا در کنار مردانی باشند که پشت سر تنها گذاشته بودند. یک جورایی – آدام بیتس – عصاره تمام کسانی بود که پیش از او برخاسته بودند. ایک سال بعد از آن ملاقات در بیمارستان افغانستان، در مراسم جانشینی تکاور پنجاه و هفتم بودم. در آن مراسم تکاور بیتس ایستاده بود، با یونیفورم آراسته، روی پاهای پروتزی جدیدش. شنیدم که در یک رقابت بارفیکس بر چند نفر از تکاورهای دیگر پیروز شده بود. با تمام چیزهایی که پشت سر گذاشته بود، چندین جراحی، دوران نقاهت پر درد و سازگاری با زندگی تازه، هرگز تسلیم نشد. داشت می خندید، شوخی می کرد، لبخند می زد و درست همانطور که به من قول داده بود، حالش خوب بود!
زندگی مملو از روزهای سخت است. اما بدانید همیشه یک نفر دیگر هم هست که اوضاع بدتری از شما دارد. اگر روزهایتان را با ترحم و اندوه درباره سرنوشت سپری کنید، افسوس بدبیاری هایتان را بخورید و مشکلات خود را تقصیر دیگران بیندازید زندگی طولانی تر و سخت تر خواهد شد. اما اگر از رویاهایتان دست نکشید، روی پاهایتان محکم بایستید و در مقابل نابرابری ها قوی باشید، در این صورت زندگی همان چیزی خواهد بود که شما آن را می سازید. پس می توانید آن را فوق العاده بسازید. پس هیچوقت تسلیم نشوید.

جهت دانلود و مطالعه کتاب تخت خوابت ار مرتب کن اثر ژنرال مک ریون اینجا کلیک کنید


*امیدواریم از مطالعه این مقاله لذت برده باشید*

*نظرات خود را برای ما ارسال کنید و در بهبود کیفیت سایت خودتان ما را یاری کنید*

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.