مهارت مطالعه و نامه ای برای خدا

 

داستان هایی کوتاه اما جذاب

مطالعه داستان علاوه بر تقویت مهارت نویسندگی باعث افزایش دانش و خلاقیت شما نیز می شود . داستان دروازه ای برای ورود به دنیایی متفاوت است. داستان های زیر به علت کوتاهی متن باعث صرفه جویی در زمان گرانبهای شما می شود . هدف ما افزایش لذت مطالعه و کسب تجربیات مفید برای شماست .


داستان شماره ۱


عقرب

آدم نرم خو و مهربانی بود.فاصله چشمانش از هم بسیار کم بود.این خصوصیت معمولا حقه باز بودن آدم را می رساند.ابروهایش بالای بینی به هم پیوسته بود و این به هم پیوستگی چیزی نیست ،مگر از کوره در رفتن ناگهانی.او بینی بلند و نوک تیزی داشت که دلالت بر کنجکاوی سیری ناپذیر می کند.لاله گوش هایش بیش از حد معمول رشد کرده بود و این تمایل انسان به جنایتکاری را نشان می دهد.روزی از او پرسیدند که چرا از خانه خارج نمی شود و بین مردم نمی رود،چهره اش را در آیینه نگاه کرد و وقتی حرکت زشت و عصبی عضلات کنار لبش را دید گفت :آدم خوبی نیستم . خودش را غرق در کتاب خواندن کرد.وقتی همه کتاب ها را ازسطر اول تا آخر خواند،مجبور شد برای خریدن کتاب های تازه به کوچه و بازار برود.توی دلش گفت :خدا کند اتفاق بدی نیفتد و راه افتاد.

همانطور که در خیابان می رفت،خانمی او را صدا کرد و از او خواهش کرد پولش را خرد کند .این خانم چشمانی بسیار نزدیک بین داشت.به همین خاطر مجبور شد چند بار پولهایش را این دست و آن دست کند و بشمارد.در همین موقع عقرب به یاد چشمهای خودش افتاد که فاصله شان از هم بسیار کم بود . ناگهان وسوسه شد از نزدیک بین بودن خانم سواستفاده کند و چند برابر پول از او بگیرد،اما خیلی زود منصرف شد.

———————————————————-داستان عقرب ——————————————————

در تراموا غریبه ای پایش را لگد کرد و با زبانی بیگانه او را به باد ناسزا گرفت،عقرب بی درنگ یاد ابروهای بهم پیوسته خودش افتاد و ناسزای مرد را که چیزی هم از آن نفهمیده بود،به عنوان معذرت خواهی تلقی کرد.از تراموا پیاده شد،جلوی پایش روی زمین کیف پولی افتاده بود.عقرب یاد شکل و شمایل بینی اش افتاد،نه تنها خم نشد تا کیف را بردارد،بلکه حتی رویش را هم برنگرداند.

در کتابفروشی کتابی را که مدت ها دنبالش می گشت را پیدا کرد.اما کتاب بسیار گران بود.با وجود این می توانست به سادگی آن را در جیب پالتویش بیندازد و از مغازه خارج شود.عقرب به یاد لاله گوش هایش افتاد و بی درنگ کتاب را سرجایش گذاشت و کتاب دیگری برداشت.زمانی که میخواست پول کتاب را بدهد،یکی از آدم های اهل کتاب مقابلش قرار گرفت و با لحنی شکوه آلود گفت :” این درست همان کتابی است که سال ها دنبالش می گشتم.حالا تو می خواهی آن را بخری؟”

عقرب به یاد حرکت زشت و عصبی عضلات کنار لبش افتاد و گفت :بسیارخب،شما آن را بردارید.

آن مرد نزدیک بود از خوشحالی به گریه بیفتد.او کتاب را با هر دو دستش به سینه فشرد و رفت.فروشنده گفت :” این مرد از مشتریان خوب من است،اما برای شما هم سرانجام چیزی پیدا می شود . ” و از قفسه کتاب ها درست همان کتابی را که عقرب اول برداشته بود،آورد.عقرب سرش را تکان داد و گفت : از پس قیمتش برنمی آیم.فروشنده گفت : “چرا،برمی آیید.ارزش محبت خیلی بیشتر از این ها است.هر چقدر دوست دارید،بپردازید .”عقرب از شادی به خود لرزید و نزدیک بود گریه اش بگیرد.کتاب را با هر دو دست محکم به سینه فشرد و چون دستش بند بود،هنگام خداحافظی به جای دست دادن به فروشنده نیشش را در دست او گذاشت.فروشنده نیز آن را فشرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.


داستان شماره ۲


بند کفش 

بخش اول 

دختری حدودا هشت ساله با چشمانی گریان وارد اتاق شد.لباس مدرسه پوشیده  و با همان وضعیت قاب عکسی را بر می دارد. با قاب عکس پدرش صحبت می کند. می گوید که امروز بند کفشش را نبسته بود ، معلمش او را دعوا کرد .  مادر از کار باز می گردد . صدای مادر از بیرون می آید که به دختر می گوید لباس هایش را در بیاور. اما دختر در همان حال قاب عکس پدرش را می بوسد و می خوابد. 

 روز بعد دختر از مدرسه می آید . وارد اتاق شده و درباره اتفاقات مدرسه را برای  پدرش تعریف می کند . سپس ناهار را داغ می کند و می خورد . ناگهان فکری به خاطرش می رسد . پنهانی وارد اتاق مادر شده و کمی اتاق را می گردد . ناگهان در یک کشو پلاک ، عینک و ساعت پدرش را پیدا می کند . کمی با آن ها بازی می کند . سپس کتاب های پدرش را پیدا کرده و سعی می کند آن ها را بخواند .

بخش دوم 

شب مادر از سرکار برمی گردد . می بیند که دخترش دارد کتاب های پدرش را می خواند. به او می گوید :”چرا این کتاب ها رو برداشتی ؟” .دختر پاسح می دهد :” می خوام مثل پدر بشم” . مادرگفت :” آخه این کتاب ها به دردت نمی خوره. بذار بزرگ بشی بعد بخون .”

دختر می پرسد :” مامان ، بابا چه شکلی مرد ؟” مادر تمایلی برای پاسخ دادن به سوال نداشت .اما سرانجام گفت :” یک روز صبح که سیگار می کشید و کتاب می خواند ، خبر میرسه که دشمن در حال حمله است . در گروه پدرت هفت نفر بودند . در راه پدرت زمین میخوره و.. بیا و غذات را بخور.”

بخش سوم 

شب است . دختر آماده است که بخوابد. رو به مادرش می کند و می گوید : مامان میتونی بهم بند کفش بستن رو یاد بدی؟ .مادر : نه الان خستم ، فردا .  دختر:  پس میشه برام کفش چسبی بخری ؟. مادر: این ماه پول ندارم. حالا برو بخواب .  دختر صبح روز بعد کفش هایش را میپوشد اما بند آن ها را نمی بندد .

بخش چهارم  

دختر در کلاس نشسته . معلم مشق ها را می بیند . به میز دختر که میرسد چشمش به بند کفش دختر می افتد . با عصبانیت می گوید : بازم که بند کفشت بازه. ببندش ببینم . بازم مثل دفعه قبل زمین میخوری ….و می رود . دختر ترسیده و کمی با کفشش ور می رود . معلم باز می گردد و دست دختر را با خشونت می گیرد . میگوید : برو بیرون و هر وقت یاد گرفتی بند کفشت رو ببندی بیا سر کلاس . سپس او را از کلاس بیرون می اندازد .

بخش پایانی 

 دختر در راهرو مدرسه نشسته و گریه می کند . در همان حال خوابش می برد. خواب می بیند به جبهه رفته. در سنگر پدرش را می بیند که سیگار می کشد و کتاب می خواند . ناگهان فرمانده چیزی می گوید . همه وسایلشان را برمی دارند و می دوند . دختر می بیند بند پوتین پدرش باز است . جلو می رود . پدرش می ایستد . دختر بند پوتین پدر را میبندد . پدر سرش را می بوسد و می دود. …..

دختر از خواب بیدار می شود . بدون اینکه خود متوجه تغییر حال روحی اش شود به راحتی بند کفشش را می بندد.

منبع: کتاب ۱۰۲ داستان  

بسیار مشتاقیم تا دیدگاه های شما را درباره ی نتیجه گیری از داستان ها بدانیم

اگر این داستان هایی کوتاه  برای شما جذاب بود به ما بگویید تا مطالبی مطابق میل شما را منتشر کنیم .

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.