رمان دختری که رهایش کردی

در این مقاله قصد داریم شما را با رمانی جذاب و خواندنی به نام دختری که رهایش کردی آشنا کنیم . شما با خواندن این رمان می توانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل پر کنید . همچنین علاوه برمهارت فن بیان و خلاقیت ، مطالعه میانبری فوق العاده برای افزایش مهارت در نویسندگی است .

:: معرفی رمان دختری که رهایش کردی ::

رمان دختری که رهایش کردی  در سال ۲۰۱۲ بسیار پرفروش شد و توانست نامزد بهترین رمان سال شود . در ایران نیز رتبه پرفروش ترین کتاب همراه با کتاب من پیش از تو را دارد . این کتاب نامزد بهترین رمان سال است . رمان دختری که رهایش کردی مورد ستایش بسیاری از منتقدان قرار گرفته است .

مویز در این رمان با بهره گیری از خاطرات و حوادث جنگ بین فرانسه و آلمان در سال ۱۹۱۷ ، حال و هوای خاصی به خواننده می دهد.همچنین این کتاب دارای فضاسازی بسیار زیبایی است . این کتاب داستانی موازی در دو زمان متفاوت با بازه زمانی صد ساله را روایت می کنند .

داستان اول درباره دختری به نام سوفی است . او داستان زندگی خود را قبل از جنگ شروع کرده اما در خلال جنگ دستخوش تغییراتی می شود . در زمان اشغال فرانسه مجبور می شود از خانواده اش در نبود شوهر در مقابل نازی ها محافطت کند . داستان دیگر ۶۰ سال بعد از داستان سوفی اتفاق می افتد . نام شخصیت اصلی داستان دختری به نام لیو است . شوهر لیو قبلاز فوت به او یک تابلو نقاشب هدیه می کند . این تابلو نمایی از یک زن و مربوط به یک قرن قبل است که در جریان جنگ زاز فرانسه به انگلستان منتقل شده است .

نکته جالب رمان دختری که رهایش کردی تشابه ماجرای زندگی این دو زن است که به شیوه ای کاملا ظریف و استادانه در کتاب مطرح شده است .  رمان دختری که رهایش کردی به شیوه ای نوشته شده که بعد از اتمام این کتاب انگار  داستان زندکی هایی پر از تنش ولی با پایانی خوش را تجربه کرده اید .

:: قسمت جذابی از رمان دختری که رهایش کردی ::

بعد از طلوع آفتاب منو از کامیون پیاده کردن. نمی دونم چند ساعت توی جاده بودیم .اونقدر تب داشتم که خواب و بیداریم با هم یکی شده بود . اصلا دیگه نمی تونستم تشخیص بدم هنوز زندهم یا مثل یه روح دارم بین واقعیت می رم و می آم . وقتی می تونستم چشمام رو ببندم، خواهرم رو می دیدم که داشت بنجره های بار رو بالا می کشید. همونطور که نور خورشید روی موهاش برق می زنه بر می گشت و به من لبخند می زد.  می می رو میدیدم که میخندید. ادوارد رو می دیدم. صورتش ، دستاش ، صداش رو که صمیمی و مهربون بود زیر گوشم می شنیدم .می تونستم دستتم رو به طرفش دراز کنم، اما یهو محو می شد.من کف ماشین، در حالی که نزدیک چکمه سرباز افتاده بودم، بیدار می شدم.  ماشین توی جاده از هردست انداری که رد می شد سرم به شدت درد میگرفت.

لیلیان رو دیدم. جسدش یه جایی توی جاده ی هاتوور افتاده بود. اونا درحال فحش دادن اون رو مثل یه کیسه شن بیرون انداختن. چند ساعتی بود که اونجا خیس از خون اون دراز کشیده بودم. لباسای منم با همون خونا لک شده بود . میتونستم طعم خون رو روی لبم حس کنم. توی خون چسبناک  روی زمین افتاده بودم  . دیگه توان نداشتم خودم رو بلند کنم. دیگه وقتی شپش ها منو می خوردن، احساس نمی کردمشون . بی حس بودم.  انگار دیگه منم چیزی بیشتر از جسد لیلیان نبودم.

از نظر سربازا، من دیگه اصلا جزء آدما نبودم. سعی کردم یادم بیاد که زمانی شبیه آدما بودم . حتی یه موقعی توی شهری که پر از آلمانیا بود من شأن بالایی داشتم و احترامی برام قائل بودن. ولی تصورش سخت بود. ظاهرا همه ی دنیای من توی اون کامیون خلاصه می شد . این کف آهنی سخت، این لباس با آستینای پشمی و لکه های قرمز خون .
******************
من نیمه بیهوش بودم و بین خواب و بیداری. فقط از تب شدید و درد بیدار شدم و توی اون هوای سرد و دود سیگار نفس عمیقی کشیدم. صدای چند مرد رو شنیدم و باورم نمی شد که دوباره دارم فرانسوی می شنوم. طرفای سپیده دم، کامیون بایه لرزش وایساد. چشمای دردناکم رو باز کردم. نمی تونستم حرکت کنم. صدای یه سرباز جوون رو می شنیدم که داشت از کامیون می اومد بالا. صدای فندکش رو شنیدم. صداهای آلمانی خیلی ضعیف شنیده می شد. صدای محکم و خشن دو مرد که داشتن باهم حرف میزدن و صدای آواز پرنده ها و صدای برگها توی باد می پیچید.
بعد فهمیدم که همون جا می میرم و در حقیقت دیگه واقعا برام مهم نبود. همه ی بدنم از درد گر گرفته بود. پوستم از تب تیر می کشید. مفصل هام درد می کردن و سرم سنگین بود. پارچه ی کرباس پشت کامیون بلند شد و باز شد. به نگهبان بهم دستور داد که برم بیرون. به زور می تونستم حرکت کنم. اما اون منو مثل یه بچه ی سرکش گرفت و هل داد بیرون. این قدر لاغر و سبک شده بودم که تقریبا راحت پرت شدم.
صبح مه آلودی بود.  از همون فاصله میتونستم به حفاظ سیم خاردار و به در بزرگ ببینم. بالای اون در نوشته شده بود: «استروهن ». می دونستم اون چیه. یه نگهبان دیگه ازم خواست همون جا بمونم و بعد به طرف کیوسک نگهبانی رفت.  یه جای متروک بود با حال و هوای بدبختی که پوچی ازش می بارید. تو دو گوشه دو برج دیده بانی با اتاقک قرار داشت . برای جلوگیری از فرار اون جلو بود. اما اصلا جای نگرانی نبود.
میدونی چه حسی داره وقتی خودت رو به سرنوشتت بسپری و فرار کنی؟. یه جورایی بهت خوشامد می گه. دیگه نه دردی هست، نه ترسی، و نه اشتیاق و آرزویی. مرگ.! امید بود که داشت همراه با این تسکین پدیدار می شد. به زودی میتونستم ادوارد رو ببینم. ما توی اون دنیا به هم می رسیدیم. چون مطمئن بودم که خدا مهربونه. خدا هرگز انقدر بی رحم نیست که ما رو از آرامش پس از مرگ محروم کنه.
خیلی متوجه بحث آدمای توی کیوسک نگهبانی نمی شدم. به مردی اومد و ازم مدارک شناسایی خواست اونقدر ضعیف شده بودم که سه بار تلاش کردم تا این که تونستم مدارکم رو از جیبم در آرم. بهم اشاره کرد که کارت شناساییم رو نشونش بدم. چون همه ی تنم رو شپش گرفته بود، نمی خواست بهم دست بزنه.
رمان دختری که رهایش کردی
چیزی نوشت و به آلمانی به چیزی به محافظ من گفت. چند کلمه با هم حرف زدن. چند باری رفتن تو و اومدن بیرون . من نمیدونستم اونا آهسته دارن حرف می زنن یا گوشای من سنگین شده. دیگه مثل یه بره رام و مطیع بودم، مثل یه شیء که به هرجا هدایت میشدم می رفتم. دیگه دلم نمی خواست فکر کنم. دیگه اصلا نمی خواستم ساعتای آینده رو تصور کنم. تب توی سرم زنگ میزد و چشمام داشت میسوخت. فوق العاده خسته بودم. صدای لیلیان رو از دور می شنیدم و میدونستم تا زمانی که زندهم ترس با منه: “تو نمیدونی که اونا قراره با ما چی کار کنن. اما یه جورایی به ترس فکر نمی کردم. اگه اون نگهبان کنار من نبود و دستم رو نگرفته بود. حتا می افتادم روی زمین  .در باز شد.  من غرق فکر بودم. چشمام بسته بود و حس می کردم تو یه کافه توی پاریس نشستم. سرم رو تکیه داده م و خورشید داره به صورتم می تابه. شوهرم کنارم نشسته و صدای بلند خنده هاش گوشم رو پر کرده و دستای مردونه ش روی دستای منه. وای، ادوارد! .
همون طور که توی اون هوای سرد میلرزیدم، آهسته اشک می ریختم. برات دعا می کنم از این همه عذاب نجات پیدا کرده باشی. دعا می کنم برای تو ساده تر بوده باشه. دوباره منو به جلو هل دادن. یه نفر سرم داد کشید. پام گیر کرد به دامنم. یه جوری هنوز کیفم توی مشتم بود. در دوباره باز شد و من با خشونت به داخل کمپ فرستاده شدم. وقتی به کیوسک دوم نگهبانی رسیدم، دوباره منو نگه داشتن. انداختنم توی اتاقک و اجازه دادن که دراز بکشم. خیلی خسته بودم.وقتی داشتم کارت رو توی جیبم میذاشتم، دستم خورد به نیکه شیشه ی دندونه داری که توی جیبم بود . به حس آشنایی بهم دست داد. می تونستم اون رو بذارم روی گلوی خودم. رگم رو بلد بودم و می دونستم چقدر فشار لازم داره. توی سنت پرون دیده بودم که قلاده رو کجای گردن خوک می بندن. به حرکت سریع و چشای حیوون برای همیشه بسته می شد.
******************
انگار توی خلسه بود. بلند شدم و فکرام رو ریختم روی هم می تونستم قبل از این که اونا به خودشون بیان، کارم رو بکنم. میتونستم خودم رو خلاص کنم. انگشتام رو جمع کردم و بعد یه صدایی شنیدم. «سوفی!» و بعد میدونستم که رهایی داره می آد. اجازه دادم لبه ی تیز شیشه توی انگشتام فرو بره. خب خودش بود، صدای شیرین شوهرم. منو به طرف خونه ی ابدیم می برد. بعد لبخند زدم، رهاییم فوق العاده بود کمی سرم رو تکون دادم تا صدای خودم رو بشنوم.«سوفی.»
به مرد لاغر قدبلند که خم شده بود روی بقچه ای که روی شکمش بود. داشت می اومد. چپ چپ نگاه می کردم. به نظرم آشنا می اومد. اما نور از پشتش به چشمم میخورد و نمی تونستم خوب ببینمش .
 سعی می کردم تمرکز کنم . تو یه لحظه همه ی دنیا متوقف شد. دوروبرم سکوت بود. آلمانیا ساکت بودن. موتورها متوقف شدن. درختا دیگه برگ نمی ریختن . من میدیدم که اون اسیر داره میلنگه و به طرف من می آد. سایه ای که میدیدم غریبه بود. شونه هاش پوست و استخون بود .اما گام هاش محکم بود. مثل یه آهن ربا به طرف من می اومد. به طرز وحشتناکی شروع کردم به لرزیدن. انگار بدنم از قبل فهمیده بود چه خبره.
«ادوارد؟» صدام مثل صدای قورباغه بود. «ادوارد؟» و حالا دیگه اون بی قرار به طرف من می دویید. سر جام خشکم زده بود.  بالاخره به چند قدمی من رسید.ادوارد من فوق العاده بود .

برای دریافت متن کامل کتاب دختری که رهایش کردی  اینجا کلیک کنید



یک توصیه دوستانه

فیلم سینمایی ۱۹۱۷ داستانی از جنگ آلمان و فرانسه است . مطابقت زمانی و حسی فیلم با داستان سوفی در رمان دختری که رهایش کردی از نکات اشتراک جالب این دو اثر است . مشاهده این فیلم همزمان با مطالعه رمان کی تواند به شما در روند تصویرسازی و واقعیت پذیر کردن داستان کمک کند .


.

.

لطفا شما هم کتاب های مورد علاقه خود را به ما معرفی کنید


در سایت دیجی خاطره نویسندگی و خاطره نویسی را آنلاین تجربه کنبد

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.