رمان آناکارنینا

رمان آناکارنینا توسط لئوتولستوی،نویسنده روسی، نوشته وبرای اولین بار در سال ۱۸۷۸ منتشر شد.جالب است بدانید که بسیاری از نویسندگان آنا کارنینا را بزرگترین اثر ادبیات می دانند و خود تولستوی آناکارنینا را اولین رمان واقعی خود معرفی کرد.این رمان یک رمان پیچیده است که با بیش از ده شخصیت اصلی ، در بیش از ۸۰۰ صفحه و معمولا در دو جلد منتشر می شود

این رمان به موضوعات خیانت ، ایمان ، خانواده ، ازدواج و زندگی روستایی در مقابل زندگی شهر اشاره می کند. آناکارنینا داستان توطئه در یک رابطه خارج از ازدواج بین آنا و افسر سواره نظام ، الکسی کیریلوویچ ورونسکی است که محافل اجتماعی سن پترزبورگ را رسوا می کند و عاشقان جوان را وادار می کند تا در جستجوی خوشبختی به ایتالیا فرار کنند.

از طرح داستانی رمان آناکارنینا در رسانه های مختلفی از جمله تئاتر ، اپرا ، فیلم ، تلویزیون ، باله ، اسکیت بازی و درام رادیویی استفاده شده است. به عنوان مثال تئاتر هلن ادموندسون برگرفته از این رمان است در انگلستان و جشنواره های بین المللی اکران و برنده یک جایزه Time Out و یک جایزه TMA شد.همچنین فیلمی عاشقانه تاریخی بریتانیایی محصول سال ۲۰۱۲ با بازی کیرا نایتلی و جود لا و به کارگردانی جو رایت  ساخته شد.

در بخشی از رمان آناکارنینا می خوانیم


Ξ بخش اول Ξ

طوفان هولناکی بین چرخهای واگن های قطار و ستونها، در گوشه ایستگاه سوت زنان می پیچید. واگن ها، ستون ها، مردم و هر چه دیده می شد از یک پهلو با برف پوشیده شده بودند و بیش از پیش برف روی آنها ضخیم تر می شد. برای لحظه یی توفان آرام می گرفت اما دوباره بر شدت آن افزوده می شد و در پاره یی مواقع وزش آن به حدی سخت و شدید بود که مقابله با آن به هیچ وجه امکان نداشت. در این میان، عده یی از مردم به این سو و آن سو می دویدند و با شادی با هم صحبت می کردند و در حالی که گام های آنها در روی صحن ایستگاه ترق و تروق می کرد، پیاپی درهای بزرگ را می گشودند و می بستند.

سایه خمیده مردی از زیر پاهای آنا سر خورد و او به زودی صدای چکشی را شنید که به آهن کوبیده می شد. صدای خشمگینی از میان هوای تاریک و توفانی فریاد زد: “تلگرام را به ما بده؟” و به دنبال این صدا، هیکل هایی با سر و صورت پوشیده شده از پارچه و برف به سویی دویدند. دو نفر آقای نجیب زاده، در حالی که سیگار روشن به لب داشتند، از کنار أنا گذشتند. آنا یک بار دیگر نشس عمیقی کشید و دستش را از دستکش خزدارش بیرون آورد و می خواست برای بازگشت به واگن میله در آن را بگیرد که مرد دیگری با پالتوی نظامی، درست از کنار او جلو آمد و بین او و سوسوی نور یک فانوس حایل شد.

Ξ بخش دوم Ξ

آنا او را نگریست و بی درنگ قیافه ورونسکی را شناخت ورونسکی، در حالی که دست خود را به لبه کلاه خود می برد، در برابر آنا تعظیمی کرد و پرسید آیا به چیزی احتیاج دارد و آیا می تواند برای او خدمتی انجام دهد. آنا بی آن که پاسخ دهد مدتی نسبتا طولانی به ورونسکی نگریست و به رغم آن که ورونسکی در سایه ایستاده بود، آنا مشاهده کرد یا به خیال خود دید که چهره و چشمان وروتسکی حالتی خاص دارد.

بار دیگر حالتی حاکی از شور و شوق آمیخته با احترام در چهره ورونسکی نمایان شد که روز قبل بر آنا تأثیر زیادی گذاشته بود. بارها در طی چند روز گذشته و حتی درست در همان لحظه، أنا به خود گفته بود که ورونسکی برای او تنها یکی از صدها مرد جوانی است که همواره شبیه به یکدیگرند و در هر جایی دیده میشوند . آنا هرگز نمی خواهد به خود اجازه دهد که حتی به ورونسکی بیندیشد. با وجود این، اکنون در نخستین وهله ملاقات با او، حسی از غرور و سرور وجود آنها را فرا گرفت. او لزومی نمیدید بپرسد وروتسکی چرا به اینجا آمده است. آنا این را می دانست که او تنها برای این آمدهتا در جایی باشد که آنا در آن جاست.

آنا گفت “نمیدانستم که شما نیز در قطار هستید. اما چرا مسکو را ترک کرده اید؟” و شادی و اشتاق بی اختیاری چهره اش را فرا گرفت.ورونسکی، در حالی که مستقیم به چشمان أنا می نگریست، پاسخ داد: “چرا من مسکو را ترک کرده ام؟ شما میدانید که می خواهم در جایی باشم که شما هستید، چاره دیگری ندارم”

رمان آناکارنینا

Ξ بخش سوم Ξ

در همان لحظه، گویی باد بر همه موانع فایق آمد، برفهای سقف واگن های قطار را پراکنده کرد و تکه آهنی را که از جا کنده بود به این سو و آن سو کویید. در حالی که صدای سوت کم مایه موتور قطار در جلوی آن با آهنگی غم انگیز و افسرده به غرش درآمد. همه هولناکی آن توفان برفی اکنون برای آنها بیش از پیش باشکوه تر می نمود. وروتسکی دقیقا حرفی زده بود که آنا آرزو داشت آن را بشنود، اما دلیل منطقی این حرف او را می ترساند. أنا پاسخی نداد و ورونسکی در قیافه او نشانه یی از کشمکش مشاهده کرد.

ورونسکی با فروتنی گفت: اگر آنچه گفتم شما را ناراحت کرده، معذرت میخواهم .”ورونسکی با لحنی مؤدبانه و محترمانه سخن گفته بود اما لحن گفتارش آن قدر قاطع و سرسختانه بود که آنها برای مدتی نمی توانست پاسخی دهد.سرانجام آنا گفت: “آن چه شما می گویید درست نیست و من از شما خواهش می کنم چنانچه شخص برازنده یی هستید، آنچه را گفته اید از یاد ببرید، همچنان که من نیز از یاد خواهم برد”
ورونسکی گفت: “هرگز حتی یک سخن و حتی یک حرکت شما را از یاد نخواهم برد و نمی توانم از یاد ببرم..” ورونسکی با اشتیاق فراوان به چهره او می نگریست و آنا در حالی که بیهوده می کوشید قیافه یی عبوس و جدی به خود بگیرد، فریاد زد: “بس است دیگر بس است”

Ξ بخش چهارم Ξ

أنا در حالی که میله سرد در واگن را محکم در دست گرفته بود از پله های واگن بالا رفت و خود را شتابان به راهروی واگن رساند. اما در این راهروی کوچک مکثی کرد و در ذهن خود تمامی آنچه را که رخ داده بود به یاد آورد و مرور کرد. او بی آن که سخنان خود با سخنان وروتسکی را به یاد آورد از روی غریزه احساس کرد که آن گفت وگو، آنها را بسیار به یکدیگر نزدیک ساخته است. آنها از این احساس هم وحشت زده و هم سعادتمند بود. او پس از چند ثانیه توقف در راهروی قطار، به واگن وارد شد و در جای خود نشست.

آن حالت متشنجی که در ابتدا او را عذاب داده بود نه تنها عود نکرد بلکه به مراتب افزون تر گردید و به حدی رسید که او در هر لحظه می ترسید از این تشنج مفرط، چیزی در وجودش از هم گسیخته شود. آنها در تمام شب بیدار بود. اما در آن وضع پرتنش و عصبی و در آن رؤیاهایی که عالم خیال او را فراگرفته بودند، موردی ناخوشایند یا غم انگیز وجود نداشت، بلکه لذت بخش، سوزان و شادی آفرین بود.  قطار به پترزبورگ نزدیک می شد. به یکباره اندیشه های مربوط به خانه و شوهر و پسرش و جزئیات کارهای آن روز و روزهای بعدی ذهن او را اشغال کردند.


⇐ برای دانلود و مطالعه رمان آناکارنینا اینجا کلیک کنید ⇒


شما می توانید برای مطالعه و آشنایی با رمان بینایی،یکی از برجسته ترین اثر ادبیات کلاسیک جهان،اینجا کلیک کنید.

.

.

امیدواریم از مطالعه این مقاله لذت برده باشید


 می توانید در این سایت بهترین لحظات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.برای شروع خاطره نویسی اینجا کلیک کنید

با دیجی خاطره آنلاین و دیجیتال خاطره نویسی را تجربه کنید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.