رمان جزء از کل

رمان جزء از کل نوشته تولتز در سال ۲۰۰۸ منتشر شد و در همان سال نامزد دریافت جایزه بوکر شد. از افتخارات دیگر این رمان می توان به جوایز ند کلی برای جنایت نویسی در سال ۲۰۰۸ ، جایزه ادبی مایلز فرانکلین دز سال ۲۰۰۹ و جوایز ادبی برتر نیو ساوت ولز در سال ۲۰۰۹ اشاره کرد.با وجود مدت زمان کوتاهی که از چاپ این رمان گذشته،در حال حاضر به عنوان یکی از بزرگترین رمان های تاریخ استرالیا مطرح است.

اولین رمان استیو تولتز ، رمان جزء از کل ، به شکل اعتراف مارتین دین در مورد ناکامی ها و امیدهایش به پسرش ، جاسپر است. تقریباً تمام داستانهای این رمان درباره  نیت خیر و نتایج فاجعه بار هستند . مانند جعبه پیشنهادی که مارتین روی پله های تالار شهر نصب می کند و در ابتدا آن را به عنوان هدف و عاملی برای ایجاد اعتماد به نفس در خود می داند. اما جامعه ، به سرعت از آن جعبه به بدترین شکل ممکن استفاده کرده و منجر به نابودی برادرمارتین می شود.


در بخشی از رمان جزء از کل می خوانیم


یک چیزی در این جنون بود که دیوانه ام می کرد. به نظرم الگویی در حال شکل گرفتن بود: پدرم یک زندان ساخت و تری تحت تأثیر زندانی ای که در زندان ساخت پدرم ملاقات کرد، تبدیل به یک جنایتکار شد. و من؟. شاید نقش من همین بود. شاید این کتاب چیزی بود که بالاخره می توانستم زندگی ام را با آن معنا ببخشم، چیزی که می توانستم همراه خودم به کوره ی سرد و متروک مرگ ببرم.

نمی توانستم خودم را کنار بکشم. صفحات مثل نور منعکس شده بر سکه ای ته یک استخر مرا به خود جذب می کردند. میدانستم باید شیرجه بزنم تا ببینم سکه ای با ارزش است یا یک تکه آلومینیوم فویل که باد توی استخر انداخته است.بعد از تمام آن منبرهایی که دربارهی جرم و جنایت برای تری رفته بودم چه طور می توانستم چنین کاری بکنم؟ این کار دورویی نبود؟ حالا اگر دورویی هم بود چه؟

دورو بودن خیلی چیز وحشتناکی است؟ دورویی نشانه ی انعطاف شخصیت نیست؟ اگر روی اصول خودت پافشاری کنی تبدیل نمی شوی به آدمی خشک با ذهنی بسته؟. بله، من اصول دارم، ولی خب که چه؟ یعنی نباید تا آخر عمر هیچ انعطافی از خودم نشان بدهم؟ من اصولم را ناخودآگاه انتخاب کردم تا سلوکم را راهبری کنند، ولی آدم نمی تواند ذهن خودآگاهش را وادار کندبر ناخودآگاهش فایق بیاید؟. اصلا این وسط رئیس کیست؟ می توانم به خود جوانم اعتماد کنم که یک سری معیار را تا آخر عمر به من دیکته کند؟ این احتمال وجود ندارد که درباره ی همه چیز اشتباه کرده باشم؟ چرا باید خود را پایبند افکار مغزم کنم؟

⇐ بخشی دیگر از این رمان جذاب و بی نظیر

رصدخانه ای که با پیشنهاد من به وجود آمده بود دلیل مستقیم مرگ مادر و پدر برادرم بود. آخرین میخ تابوت جعبهای پیشنهادات مشمئزکنندهی من، آن جعبهی الجن مالی که شهر را علیه خانواده ام شورانده بود و برادرم را راهی تیمارستان و بعد روانهی دارالتأدیب و حالا رهسپار گور کرده بود. فکر کرده بودم با رصدخانه می توانم روح آدم ها را منزه کنم، ولی در عوض فقط نابودی شان را سرعت دادم.

باید همان موقع که برادرم به بیمارستان رفت جعبه را که مسبب رفتنش بود معدوم می کردم. یا وقتی تری جعبه را نابود کرد و بینایی تنها دوست مان را گرفت، خودم باید دست به کار می شدم و تمام چیزهای مرتبط با جعبه را از بین می بردم، جعبه ای که ناگهان مرا یاد جعبه ای که در دستم بود انداخت، جعبه ی حاوی برادرم. به راهم ادامه دادم.

در سکوت شهر مرده راه می رفتم، شهر بی رویا، شهری که مثل نان تست سوخته سیاه شده بود. نمی خواهد آن را بتراشی! نجاتش نده! شهرم را پرت کن توی سطل آشغال. سرطان زاست. …خاکسترهای کودکی ام بدل به توده های سرد می شدند. دیگر هیچ بادی نمی توانست به شان حیات بدهد. تمام شد. دیگر هیچ کس را در این دنیا نداشتم. استرالیا هنوز یک جزیره بود، ولی من دیگر اسیرش نبودم. بالاخره بی هدف روی آب رها شدم. و دریای رو به رویم انتها نداشت. افقی در کار نبود.


می توانید کتاب جزء از کل را با ترجمه پیمان خاکسار به صورت قانونی از سایت فیدیبو و  انتشارات چشمه تهیه کنید


.

.

امیدواریم از مطالعه این کتاب لذت ببرید 


 می توانید در این سایت بهترین لحظات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.برای شروع خاطره نویسی اینجا کلیک کنید

با دیجی خاطره آنلاین و دیجیتال خاطره نویسی را تجربه کنید

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.