رمان جین ایر

رمان جین ایر در سال به نویسندگی شارلوت برونته در سال ۱۸۴۷ منتشر شد. جین ایر یکی از بهترین رمان های دوست داشتنی در زبان انگلیسی ، ممکن است از یک شخص واقعی الهام گرفته باشد.جین ایر واقعی عضو یک شهرک موراویان ، یک جنبش پروتستان بود و قبل از ازدواج با یک جراح عملا به عنوان یک راهبه زندگی می کرد.

رمان جین ایر داستان دختر یتیمی است که در کودکی یتیم شده بود.کل زندگی جوانی خود را از دست داده است. شجاعت او هنگامی که وارد ترونفیلد هال می شود ، بار دیگر آزمایش می شود ، جایی که او توسط ادوارد روچستر پرافتخار و مشهور استخدام شده است تا از کودک خود آدل مراقبت کند. جین خودش را به روحیه آشفته و در عین حال مهربان روچسترتسلیم می کند وعاشقش می شود. اما یک راز وحشتناک در داخل تالار ممنوع وجود دارد که همه داستان و سرنوشت شخصیت های آن را تحت تاثیر قرار می دهد.

در سال سال ۲۰۱۱ به کارگردانی کری فوکوناگا و با بازی میا واسیکوفسکا و مایکل فاسبندر بر اساس رمان جین ایر ساخته شد و در بخش طراحی لباس نامزد جایزه اسکار شد.اما هیچ فیلمی نمی تواند جزئیات این رمان را به صورتی که شارلوت برونته هنرمندانه آن را نوشته ،نمایش دهد.


در بخشی از رمان جین ایر می خوانیم


⇐ بخش اول ⇒

تازه در آن لحظه بود که من نگاهی به اطراف انداختم؛ اکنون می توانم ساختمان خاکستری و قدیمی کلیسا و کلاغی را که بر فراز برج هایش می چرخید، به یاد بیاورم، چیز دیگری که به یاد می آورم، پرسه زدن دو فرد غریبه در میان قبرهای کلیسا است. حضور آنها توجه مرا جلب کرد زیرا به محض این که متوجه ما شدند، راهشان را کج کرده و به پشت کلیسا رفتند.

مطمئن بودم آنها قصد دارند از در پشتی کلیسا وارد شوند و شاهد مراسم ازدواج ما باشند. آقای راچستر که تمام توجهش معطوف من بود، متوجه آنها نشد و بقیه راه را با قدم هایی آهسته در کنار من طی کرد. وارد آن کلیسای آرام و ساده شدیم. کشیش و دستیارش در محراب کلیسا منتظر ایستاده بودند. همانطور که حدس زده بودم، آن دو مرد غریبه قبل از ما وارد کلیا شده و اکنون در گوشهایی ایستاده بودند و نقاشی های کلیسا را تماشا می کردند.

ما را به مکانی مخصوص هدایت کردند که باید در آن جا می ایستادیم. متوجه صدای قدم های محتاطانه ای شدم که از پشت سر به ما نزدیک می شد. زیر چشمی نگاهی به عقب انداختم؛ یکی از آن دو مرد غریبه به طرف محراب پیش می آمد، مراسم آغاز شد. توضیحات مقدماتی مربوط به مراسم به پایان رسید.

سپس کشیش یک قدم پیش آمد و به حرف هایش ادامه داد: من از هر دوی شما می خواهم اگر احساس می کنید مانعی بر سر ازدواجتان وجود دارد، آن را به زبان بیاورید. چون اگر این کار را نکنید در روز قیامت باید در برابر خداوند بایستید و پاسخگو باشید. همچنین این را هم بدانید که اگر مانعی بر سر ازدواجشان وجود داشته باشد و شما آن را به زبان نیاورده باشید، پیوند ازدواجتان باطل خواهد بود.کشیش طبق رسومات برای شنیدن جواب کمی مکث کرد.

⇐بخش دوم ⇒

برایم سوال پیش آمده بود که آیا تا به حال این سکوت توسط کسی شکسته و شاید هر صد سال یک بار چنین اتفاقی بیفتد. کشیش که چشم خود از روی کتاب برنداشته بود، همچنان به خواندن ادامه داد. دست خود را به سمت آقای راچستر دراز کرد و پرسید: “آیا این زن را به همسری خود ..»
در همان لحظه ناگهان صدایی از پشت سرمان او را متوقف کرد. این ازدواج نمی تواند اتفاق بیفتد.

من اعلام می دارم که مانعی وجود دارد.کشیش سرش را بالا آورد و نگاهی به آن مرد غریبه انداخت. آقای راچستر اندکی تکان خورد اما حتی صورتش را برنگرداند تا ببیند آن مرد غریبه چه کسی است. رو به کشیش کرد و گفت: “ادامه دهید.” آقای وود پس از چند لحظه مکث گفت: “تا وقتی از صحت ادعای وارد شده اطمینان حاصل نکنم، نمی توانم مراسم را ادامه دهم.”

صدای آن مرد دوباره بلند شد: “این مراسم باید متوقف شود. مانعی بر سر راه این ازدواج وجود دارد و من برای اثبات حرفم مدارکی دارم. ”
آقای راجستر همه این حرف ها را شنید اما عکس العملی نشان نداد. همانطور سفت و سخت رو به محراب ایستاده بود و دست های مرا محکم در دستانش می فشرد. آه، هنوز هم چهره رنگ پریده و درهمش را به یاد دارم. آقای وود که سردرگم به نظر می رسید، از آن مرد پرسید: “این مانعی که می گویید، چیست؟ شاید بتوان آن را برطرف کرد. بیشتر توضیح دهید.”

به نظر من این مشکل غیر قابل حل است و الان دلایلش را خواهم گفت.مرد جلوتر آمد و با صدایی رسا و پر صلابت شروع به صحبت کردن کرد. ادعای من این است که اقای راچستر قبلا یک بار ازدواج کرده و اکنون نیزهمسر او در قید حیات است.

⇐بخش سوم ⇒

از شنیدن آن جملات بدنم به لرزه افتاد. احساس کردم دیگر هیچ خونی در رگ هایم جریان ندارد.اما فورا بر خود مسلط شدم.به آقای راچستر نگاه کردم و او را هم وادار کردم که به من نگاه کند.چهره اش همچون صخره سخت و بی رنگ بود.هیچ چیز را انکار نکرد.بدون اینکه لبخندی به لب بیاورد و یا کلمه ای بگوید بازویش را دور کمرم حلقه زد  مرا بیشتر به طرف خود کشید.سپس از آن مرد غریبه پرسید:”تو که هستی.”

– اسمم بریگز است و درلندن وکیل هستم.

– و قصد داری یک زن را به زور در زندگی من بچپانی؟

-نه آقا فقط قصد دارم وجود همسرتان را به شما یادآور شوم.شاید شما او را به رسمیت نشناسید،اما از لحاظ قانونی او هنوز همس شماست.


برای دانلود و مطالعه رمان جین ایر اینجا کلیک کنید


می توانید برای مطالعه و آشنایی با رمان جذاب بلندی های بادگیر اینجا کلیک کنید.

.

.

امیدواریم از مطالعه این مقاله لذت برده باشید


 می توانید در این سایت بهترین لحظات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.برای شروع خاطره نویسی اینجا کلیک کنید

با دیجی خاطره آنلاین و دیجیتال خاطره نویسی را تجربه کنید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.