رمان دزیره

رمان دزیره توسط آن ماری سلینکو نوشته شده است.دزیره که یک کتاب پرفروش حماسی است که مورد تحسین منتقدان و تحسین های گسترده قرار گرفته است .این رمان بر اساس واقعیت است.در واقع این رمان در قالب دفتر خاطرات دزیره از سال ۱۷۹۴ تا ۱۸۲۹ نوشته شده است. نویسنده تصویری زنده از فرانسه در سالهای بعدی انقلاب و همچنین دوران ناپلئون و پیامدهای آن ترسیم می کند. قهرمان دوست داشتنی است و شاهد تکامل او از دختری به زن دیگر هستیم.

محتوای داستان به این صورت است که دزیره چهارده ساله ، دختر تاجر که در زمان انقلاب فرانسه زندگی می کرد ، با یک افسر جوان جوان ارتش ، ناپلئون بناپارت ملاقات می کند. آنها نامزد می شوند اما عشق ناپلئونبه پول و قدرت آنها را از هم جدا می کند و اگرچه از هم جدا می شوند ، پیوند عاطفی بین آنها هرگز به طور کامل از بین نمی رود. البته این پایان زندگی عاشقانه دزیره نیست و اتفاقات جالبی در انتظار اوست.

رمان دزیره که برای اولین بار در دهه ۱۹۵۰ منتشر شد و به یک فیلم تبدیل شد. در واقع در سال ۱۹۵۴ فیلم دزیره بر اساس همین رمان به کارگردانی هنری کوستر ساخته شد. در نهایت نویسنده کتاب مطالعه رمان دزیره را به دلیل شخصیت های بسیارجذاب داستان توصیه می کند.

اگر  این کتاب توجهتان را جلب کرده پیشنهاد میکنم با رمان های جین ایر و بلندی های بادگیر هم آشنا شوید ;)


⇐ در بخشی  از رمان دزیره می خوانیم ⇒


بخش اول

ناپلئون راست و خشک روی دیوان نشسته و خیره به ترز تالیین نگاه می کرد . گویی انتظار داشت که این زن زندگی او را نجات دهد . خانمی که در کنارش بود به عقب و روی دست هایش تکیه کرده و سر کوچک خود را با موهای مجعد قشنگ با تکبر به عقب نگه داشته بود . چشمان او نیمه باز و پلک های بالی چشمانش با رنگ سفید نقره آرایش شده و درنتیجه چشمانش درشت تر و مخمور تر جلوه می کرد . روبان باریک قرمزی که به گردن بسته بود رنگ سفید صورتش را سفید تر نشان می داد .

بخش دوم از جلد اول رمان دزیره

می دانستم او کیست او بیوه بوهارنه ، ژوزفین بود . لبان بسته او لبخند تمسخر و تحقیر داشت . همه سمت نگاه مخمور او را تعقیب کردیم به باراس لبخند می زد یک نفر به او دو گیلس داد. یکی از آن گیلس هارا به ناپلئون داده و گفت : – ژنرال گیلاس شما است . اکنون ناپلئون می خندید و خنده او حاکی از محبت و کمی ترحم و دلسوزی بود.همشهریان ، خانم ها ، آقایان ، افتخار بزرگی نصیبم شده که موضوعی را به اطل ع دوستان برسانم این موضوع مربوط به ژوزفین عزیز ما است .

ناپلئون بپا ایستاده و مغشوش و مضطرب به نظر می رسید . ژوزفین مجددا سر کوچک و بچه گانه ی خود را به عقب خم کرد آرایش پلک های چشم او کامل جلب نظر می نمود . ترز تالیین به صحبت خود ادامه داد : – ژوزفین عزیز ما تصمیم گرفته است مجددا وارد زندگی مقدس زناشویی شود . صدای خنده های مخفیانه و شاید تحقیر آمیز به گوش می رسید . ژوزفین بدون توجه با روبان قرمز گردنش بازی می کرد. ترز مجددا گفت : – ژوزفین نامزد همشهری ژنرال بناپارت شده است.

بخش سوم

همان طوری که سایرین به طور وضوح این فریاد را شنیدند من هم آن را شنیدم . این فریاد وحشتناک هوای سالن را شکافت و در فضا معلق ماند و سکوت مرگباری همه را فرا گرفت . در یک لحظه متوجه شدم که من فریاد کشیده و گفته ام «نه خیر ». من به ناپلئون خیره شده بودم . چشمانش مانند شیشه می درخشید نگاه او ثابت و زننده بود شریان کوچکی روی شقیقه ی راستش مانند چکش کوچکی می کوبید. برای مدتی که شاید کمتر از یک لحظه ولی در حقیقت مانند ابدیت طولانی و پایان ناپذیر بود در مقابل هم ایستادیم.

گیلاس شامپانی خود را جلو پای ژوزفین پرتاب کردم شامپانی روی لباس او پاشیده شد و او دیوانه وار فریادی کشید . نمی دانم چگونه از اتاق پذیرایی سبز و سالن سفید از بین مدعوین وحشت زده که خود را به عقب می کشیدند و از میان مستخدمینی که می خواستند مرا گرفته و نگه دارند گذشته و به سرسرا رسیدم .

بخش چهارم از جلد اول رمان دزیره

فقط می دانم که ناگهان خود را در سکوت و تاریکی و باران شدید یافتم . در وسط خیابان و در زیر باران شدید می دویدم و باز هم می دویدم . ردیف خانه ها را پشت سر گذارده و می دویدم . سپس به خیابان دیگری پیچیدم قلبم به شدت می تپید راه خود را به آنجایی که مقصدم بود یافته بودم . در روی اسکله رودخانه سن می دویدم یک بار به زمین افتادم و مجددا برخاستم و دویدم و بالخره به روی پل رودخانه سن رسیدم .

با خود اندیشیدم که هم اکنون همه چیز پایان می پذیرد آهسته روی پل راه می رفتم به نرده ی پل تکیه دادم . انعکاس چراغ های پاریس در آب رودخانه می لرزیدند و بال و پایین می رفتند راستی چه زیبا بودند . روی نرده ی پل خم شدم اکنون انعکاس نور چراغ هارا بهتر و واضح تر می بینم . حس کردم که بیش از تمام مواقع در زندگیم تنها و بی کس هستم . قیافه ی محزون مادرم و ژولی از نظرم گذشت . می دانم وقتی از ماجرا آگاه شوند مرا خواهند بخشید . دست هایم را روی لبه ی نرده گذاردم و خود را بال کشیدم

. در همین لحظه یک نفر با انگشتان قوی و آهنین شانه هایم را گرفت و مرا عقب کشید . سعی کردم این دست ناشناس را به عقب بزنم با نا امیدی فریاد کردم : – دست از سرم بردار ، رهایم کن ، بگذار بروم . ولی او بازوهای مرا محکم گرفت و از نرده ی پل عقب کشید . برای دفا ع خود با لگد محکم به پای او زدم ولی با وجود تمام کوشش و فعالیتم از نرده پل به پایین کشیده شده بودم . آنقدر تاریک بود که نتوانستم ببینم این مرد کیست فقط صدای گریه ی خود را که در یاس و ناامیدی اشک می ریختم شنیدم چنان ضربتی به روح و قلبم وارد شده بود که از جنس مرد متنفر بودم .


****** برای دانلود رمان دزیره اینجا کلیک کنید ******


.

.

امیدواریم از مطالعه این مقاله لذت برده باشید


 می توانید در این سایت بهترین لحظات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.برای شروع خاطره نویسی اینجا کلیک کنید

با دیجی خاطره آنلاین و دیجیتال خاطره نویسی را تجربه کنید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.