رمان عشق هرگز نمی میرد

امیلی برونته رمان عشق هرگز نمی میرد را در سال ۱۸۷۴نوشته است. او داستان عشق شکست خورده کیتی و هیت کلیف را از زبان خدمتکاری در Wuthering Heights برای یک مسافر بازگو می کند.از مضامین اصلی این رمان می توان دوران کودکی ، طبیعت ،عشق،دین، ​دوگانگی،انزوا،ازدواج و را نام برد.اما به دلیل داستان هیت کلیف وکیتی می توان این رمان را در دسته رمان های عاشقانه طبقه بندی کرد.پیام این داستان این است که عشق و خوشبختی همیشگی نیست و می تواند حسادت و کینه دوزی به همراه داشته باشد.

رمان عشق هرگز نمی میرد،داستان زندگی مردی با عقاید و رفتار خاص  به نام هیت کلیف ، یک شخص از سن حدود هفت سالگی تا زمان مرگ او که در اواخر دهه سی سالگی است را بیان می کند. هیت کلیف در کودکی در توسط خانواده پولداری تحت سرپرستا قرار گرفت اما در مقابل آنها ایستاد و با آن خانواده دشمن شد.در نهایت فرار می کند .وقتی زن جوانی که عاشقش است تصمیم به ازدواج با دیگری می گیرد خشم و کینه در دلش پررنگ تر می شود و تبدیل به انسان خطرنای برای خودش و اطرافیانش می شود.اما به خاطر اینکه زندگی ابدی با کیتی داشته باشد،غدا نمی خورد و اینگونه به زندگی خود پایان می دهد.

همچنین فیلمی بر اساس رمان عشق هرگز نمی میرد اثر امیلی برونته ساخته شده است.Wuthering Heights فیلمی درام دوره عاشقانه آمریکایی در سال ۱۹۳۹ به کارگردانی ویلیام وایلر و تهیه کنندگی ساموئل گلدوین است.  البته این این فیلم تنها ۱۶ فصل از ۳۴ فصل این رمان را نشان می دهد.


⇐در بخشی از رمان عشق هرگز نمی میرد می خوانیم⇒


←بخش اول از فصل ۱۵ رمان عشق هرگز نمی میرد

ضربان قلب کاترین تندتر شده بود و نامنظم می زد. آن قدر ضعیف و ناتوان شده بود که من صدای تپش قلب او را می شنیدم و با چشمان خودم می دیدم که چگونه از درون تهی می شود. با درونش در جنگی نابرابر به سر می برد و تا وقتی که حمله عصبی اش فروکش نکرد هیچ سخن نگفت. سپس با لحنی مهربانی ادامه داد:هیت کلیف هیچ وقت آرزو نمی کنم که به عذابی دردناکتر از من مبتلا شوی. فقط دعا می کنم که هرگز مرا تنها نگذاری. اگر حرفم بعد از این تو را آزرده خاطر کند.

یقین داشته باش که من هم زیر خروارها خاک روی آرامش را نخواهم دید و حالا از تو تقاضا دارم که به خاطر من، مرا ببخش! بیا نزدیکتر و دوباره کنارم زانو بزن. تو هرگز در طول زندگی ات مرا آزرده خاطر نکردی! نه! هرگز! پس حالا چرا آن قیافه را به خود گرفته ای؟ می دانم که از حرف هایم رنجیدهای، اما ترش رویی تو عصبانیت را تشدید می کند. نمی خواهی نزد من بیایی؟ بیا دیگر!

هیت کلیف به پشت صندلی کاترین رفت و کمی خم شد. اما طوری خم شد که کاترین نتواند چهره ی او را ببینید. چهره اش پر از احساس بود. کاترین برگشت تا صورتش را نگاه کند اما او مهلت نداد و کمی عقب تر رفت.دیدگان مضطرب خانم او را دنبال می کرد و با هر جنبش هیت کلیف عکس العمل جدیدی در خانم دیده می شد. لحظات همین طور بدون هیچ کلامی سپری می شد.

←بخش دوم از فصل ۱۵ رمان عشق هرگز نمی میرد

نگاه هر دو به نقطه ای خیره شده بود . سپس کاترین رو به من کرد و با آهنگی مأیوسانه گفت: اوه نلی، خوب است که تو شاهدی! او حتی یک لحظه هم چشم دیدن مرا بیرون از خانه گور ندارد. این کسی است که من یک عمر عاشقش بوده ام ! باشد. مهم نیست.او آن هیت کلیفی نیست که من می خواهم. من هیت کلیف خودم را می خواهم و او را همراه خودم خواهم برد. هیت کلیفی که در روح و جانم رخنه کرده است.

سپس گفت: باید حقیقی را اعتراف کن که بیش از هر چیزی آزارم می دهد و مرا در تنگنایی شدید گذاشته است و مرا در حصار خویش زندانی کرده است. من از بودن در اینجا در عذابم و احساسی می کنم که در حصر خانگی به سر می برم و هر چه تلاش می کنم تا به سوی دنیایی درخشان تر از اینجا بگریزم و در آن دنیای جاویدان سکنی گزینم حاصلی در بر ندارد. دوست ندارم که با دیدگانی اشک آلود به دنیای دیگر سفر کنم و یا از ورای دیوارهای فرو شکسته ی قلبم حسرت صعود به آن دیار را داشته باشم، بلکه آنچه در رویایم بود رحلتی آرام و سفری بی خطر به دیار باقی بود. نلی، تو فکر میکنی که بهتر و آینده نگرتر از من هستی!

شاید به این دلیل که سالم تر و بی عیب تر از من هستی اینگونه می اندیشی! خیلی زود برایم اظهار تاسف می کنی ! چون همه چیز در حال دگرگونی است. من به زودی از این قفس تن آزاد می شود و آن موقع است که من برای تو و امثال تو اظهار تاسف می کنم. چون من در جایگاهی خواهم بود که با مقام شما قابل قیاس نیست و از اینکه هیت کلیف در کنارم نباشد، اظهار شگفتی خواهم کرد.

عشق هرگز نمی میرد

←بخش سوم از فصل ۱۵ رمان عشق هرگز نمی میرد

کاترین در خود فرو رفته بود و اصلا توجهی نداشت که چه کسانی در اطرافش هستند و بی اعتنا ادامه داد: می دانی نلی فکر می کردم او هم همینطور فکر می کند. آه هیت کلیف عزیزم! تو نباید اکنون عبوس باشی. بیا به نزد من بیا عزیز دلم!با اشتیاقی که در او به وجود آمده بود کاترین از جایش برخاست و دسته های صندلی را گرفت تا به زمین نخورد. در همان لحظه هیت کلیف به سمت او چرخید.

چشمان بازش غرق در اشک ماتم بود. سرانجام چشمانش برق زد و با عصابنیت نگاهش را به سمت کاترین چرخانید و چنان نفس می زد که سینه اش چون دریایی مواج بالا و پایین می رفت. مکثی کوتاه بین آنها حاکم شد و سپس همه چیز آن قدر سریع اتفاق افتاد که من متوجه نشدم کاترین چگونه جابجا شد و ناگهان خانم دسته صندلی را رها کرد و به سمت هیت کلیف پرید و هیت کلیف هم او رادر آغوش گرفت و در هم قفل شدند

هیت کلیف چنان او را فشار می داد که من فکر می کردم خانم زنده از حرص آغوش او بیرون نخواهد آمده در حقیقت چنان به نظرم آمد که کاترین رمقی در بدن ندارد و از هوش رفته است. هیت کلیف خودش را روی نزدیک ترین صندلی انداخت. من سریع به سمتش رفتم تا مطمئن شوم که کاترین تشنج نکرده باشد. اما هیت کلیف مثل سگی هار غرش کرد و دهانش پر از کف شد و آغوشش را محکمتر از قبل، هم فشرد و او را با حرص تمام در آغوش کشید.

←بخش چهارم از فصل ۱۵ رمان عشق هرگز نمی میرد

هیت کلیف فریاد زنان می گفت:حالا میفهمم که چقدر بی رحم و بی وفا بوده ای.چرا از من متنفر بودی؟ چرا سال ها به دل خودت دروغ گفتی کتی؟ من حرفی ندارم که بتواند مسکن درد بی انتهای تو باشد چون که خودت با پنهان کاری اینگونه خواسته ای! تو وجود خود را در خود کشته ای؟ می توانی مرا ببوسی، می توانی نوازشم کنی و اشک های حسرتت را روی گونه هایت روان سازی و شاید هم مرا وادار سازی تا تو را نوازش کنم و چشمانم را با اشک خیس کنم!

اما همین ها آفت تو هستند و مدام بر تو لعن و نفرین می فرستند. تو که عاشقم بودی پس به چه حقی مرا ترک کردی؟ چرا و به چه حقی به خاطر یک هوس زودگذر و آنی دل به لینتون سپردی؟ تو که می دانستی نه بدبختی من با دست های خالی ام و نه زندگی ساده ی من که غرق در خفت و خواری بود و نه حتی چنگال بی رحم مرگ نمی توانست میان ما جدایی بیندازد. حتی بالاتر از آنها خداوند بزرگ و ابلیس هم نمی توانستند میان ما جدایی ایجاد کنند اما تو با دستان خودت این کار را کردی.

من هم نخواستم که دلت را بشکنم در حالی که تو خودت آن را ویران و نابود کردی و قلب مرا هم جریحه دار کردی و بدتر از آن دیگر بدون تو توان و نیرویی برایم باقی نخواهد ماند. من چگونه بعد از تو رغبت می کنم که در این دنیای فانی بمانم و نفس بکشم. آیا بعد از تو روحت هم داخل گورت مدفون خواهد شد؟دوباره سکوت بین آنها حاکم شد و با سیلاب اشک خود همدیگر را شستشو می دادند. سرانجام هیت کلیف در برابر طینت ناپاک خویش از پای در آمد و زار زار گریست. |


برای دانلود و مطالعه کامل کتاب  اینجا کلیک کنید


در صورت تمایل برای برسی و مطالعه کتاب ویکتوریا،از سری پرفروش ترین رمان های نیویورک تایمز،اینجاکلیک کنید.

.

.

امیدواریم از مطالعه این مقاله لذت برده باشید


 می توانید در این سایت بهترین لحظات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.برای شروع خاطره نویسی اینجا کلیک کنید

با دیجی خاطره آنلاین و دیجیتال خاطره نویسی را تجربه کنید

 

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.