کتاب مغازه ی خودکشی

کتاب مغازه ی خودکشی یک کمدی سیاه است که توسط ژان تولی در سال ۲۰۰۷نوشته شد. ژان تولی نویسنده، طراح و کارگردان فرانسوی است. این کتاب معروف ترین اثر اوست و تاکنون به بیش از بیست زبان دنیا ترجمه شده است. این کتاب در ژانر کمدی سیاه نوشته شده است. مهمترین ویژگی ژانر کمدی سیاه اشاره به جنبه های تاریک زندگی و به ویژه مرگ به زبانی طنزآلود است. این ژانر بیشتر به مسائل جدی و دغدغه های زندگی اشاره می کند. ژان تولی هم در کتاب مغازه ی خودکشی با مرگ و خودکشی شوخی می کند.

این رمان در زمان و مکان نامشخصی اتفاق می افتد. دوره آخرالزمانی که انسانها بسیاری ز منابع طبیعی را نابود کرده و دیگر زیبایی وجود ندارد. در بیشتر بخش های این کتاب مرگ و خودکشی اتفاق می افتد. در این زمان خودکشی عادی و شادی غیرطبیعی است. مردم افسرده برای پایان دادن زندگی خود به مغازه خودکشی آمده و خانواده تواچ تمام تلاش خود را برای سرویس دهی به این مشتریان انجام می دهند. اما نقطه عطف این داستان شخصیتی به نام آلن است. درون آلن برعکس اهالی شهر امید و نشاط موج میزند. عاضق خنداندن دیگران و شوخ و دل زنده است. او تنها کسی است که می تواند این شرایط غم بار را تغییر دهد. او با نابودی سیاه بینی واندوه خانواده اش چیزی به آنه ایاد می دهد که برایشان تازگی دارد : عشق.


در بخشی از این کتاب جذاب می خوانیم


مرلین با ظاهری جدید در هیبت یک پری جذاب و زیبا در قسمت تره بار ایستاده بود و حالا فقط با یک چوب دستی جادویی مشتریان را لمس می کرد. «دنگ، تو مردی!» به محض این که چوب دستی به بدن آنها می خورد، جرقه های سبز از آن خارج می شد. با تماس جادویی آنها روی زمین می افتادند غلت می زدند و وانمود می کردند که دچار تشنج شده اند.

میشیما در فکر فرورفت. «قبلا پسر بزرگم، قبل این که این کوچیکه فکرش رو خراب کنه، ایده ی خوبی داشت که قصد داشتم عملیش کنم. یه تاج فلزی که روی سر قرار می گرفت. از پشت به دسته داشت که عدسی بزرگی به اون وصل بود. تابستون ها مردم می تونستند با گرمازدگی خودشون رو بکشند. تنها کاری که باید می کردی این بود که بری یه جایی زیر ظل آفتاب و عدسی تاج رو روی کلیت تنظیم کنی. سرت به نقطه ی جوش که می رسید، شروع می کرد به کز دادن. فقط نباید تکون میخوردی. اشعه ی آفتاب اول پوست سر، بعدش جمجمه رو میسوزوند. دود از سروکله ی آدم ها بلند میکرد… حیفا هیچ وقت عملی نشد. حالا پسر بزرگم رو نگاه کن چی به روزش اومده کسی که فکر می کردم روسفیدم کنه، کارش به کجا کشیده!.»

ونسان، با گونه های کاملا گردشده، ریش کوتاه قرمز و چشمانی همچنان متلاطم زیر سر بانداژ شده، لباس سرتاپا سیاه با طرح هایی از استخوان های سفید به تن کرده بود. در حال مخلوط کردن پاستا در ظرف سالاد بود که پدرش را دید به سمت او می آید. میشیما دستی به شکم قلمبه شدهی پسرش زد و گفت «شکمت تو آفسایده!»

⇐ بخش دوم

میشیما دوباره به سمت مرد برگشت و گفت : همون طور که می بینید از لحاظ ایده و فکر چیزی کم نداشتم. حتا از فکر زیاد حالم یه کم بد شدو مریض افتادم. این درست همون موقعیه که بقیه خونواده تحت تأثیر اون دلشاد ابدی، همین مثبت اندیشی که اونجا می بینید، بهم خیانت کردند. حالا ببین چه بلایی سر مغازه آوردهند. نگاه، تفنگ های یک بار مصرف مون مشقی شده ند، آب نبات هامون هم فقط واسه ی دندون ضرر دارند. اون وضع طناب های داره کشی شدهند. این هم از شمشیرهامون که بیشتر به پشه کش شبیه ند. »

مرد با اضطراب گفت «بله همینطوره… ولی بریم سراغ کار خودمون.» ظاهرش شبیه کارمندی بود که برای مأموریت خاصی به این جا آمده باشد. « مربوط به خودکشی دسته جمعی اعضای دولت محلیه. اونها رو که نمی تونیم با پشه کش گول بزنیم!»

«چیز خاصی مد نظرتونه؟ »

« خودم هم نمی دونم … دربارهی سمی از شما شنیدم – پری شنی؟ اگه چهل تا دارید بدید ببرم. »

میشیمارو به زنش فریاد زد «لوکریس! تو انباری چیزی از سم هامون مونده؟ شابیزکی، ژل مرگباری، چیزی..!»

الوکریس کنار میز جلسه ایستاده بود و به حرف های امیدبخش مشتریها درباره ی آینده ی زمین گوش می کرد. «واسه ی چی میخوای؟»

میشیما رو به مأمور دولت کرد و آهی کشید «میگه واسه ی چی میخوام باور کنید عقلش رو از دست داده.»

 


برای دانلود و خرید قانونی کتاب مغازه ی خودکشی می توانید به سایت های فیبدو و دیجی کالا مراجعه کنید


.

.

امیدواریم از مطالعه مقاله معرفی کتاب مغازه ی خودکشی لذت ببرید


در سایت دیجی خاطره بهترین لحطات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.برای شروع خاطره نویسی اینجا کلیک کنید


با دیجی خاطره آنلاین و دیجیتال خاطره نویسی را تجربه کنید

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.