کوری

در این مقاله قصد داریم شما را با رمانی جذاب و خواندنی به نام کوری آشنا کنیم . شما با خواندن این رمان می توانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل پر کنید . همچنین علاوه برمهارت فن بیان و خلاقیت ، مطالعه میانبری فوق العاده برای افزایش مهارت در نویسندگی است .

Θمعرفی رمان کوری 

قبل از هر چیز باید بدانید که رمان کوری  آنچنان شما را در مورد نعمت بینایی به فکر فرو می برد که بعد از خواندن کتاب ممکن است به خودتان قول دهید که به هر چیزی دقیق تر نگاه کنید. به زیبایی ها بیشتر توجه کرده و آنها را ببینید. ژوره ساراماگو این رمان را در سن هفتاد و شش سالگی منشر کرده است. از افتخارات رمان کوی می توان به در یافت جایزه نوبل ادبی در سال ۱۹۹۸ اشاره کرد. کتابی که به بیست و پنج زبان ترجمه شد. فرنالدو مریس برزیلی فیلمی بر مبنای همیت کتاب ساخت. گفتنی است که این فیلم در سال ۲۰۰۸ با نام کوری به جشنواره فیلم کن راه یافت.

کوری رمانی اجتماعی است. داستان مردمی است که ناگهان و بدون هیچ دلیل علمی کور می شوند. آنها همه چیز را سفید دیده و چشمانشان به سوی حقایق اجتماعی بسته می شود. به علت وضع پیش آمده مجبور می شوند در جامعه ای مملو از گند و فساد زندگی نکبت باری را تجربه کنند. به جایی میرسند که دسگر در اجتماع جایی را برای لحطه ای استراحت پیدا نکرده و به کلیسا پناه می برند. از شش پله مذهب بالا روند. کشف کنند که قدیسان و خدایان هم چشمانشان را پوشانده اند . به این علت که ناظر طغیان و فساد بشر نباشند. داستانی که هیچ کداماز شخصیت هایش نام ندارند.


اگر نمی توانیم مانند انسان زندگی کنیم دست کم سعی کنیم مانند حیوان زندگی نکنیم.

                                                                                                                                «ژوزه ساراماگو»


Θدر بخشی از این کتاب می خوانیم

بین آنها و غذا سدی از هشت تخت و یک تیر حائل شده است. در مدخل بخش زن زانو زده است. درست مقابل تخت ها. آهسته رواندازها را کنار می زند. بعد می ایستد.با تخت بالایی نیز همین کار را می کند و بعد با تخت سوم. دستتش به تخت چهارم نمی رسد، مهم نیست. فتیله ها حاضرند. حالا فقط این مانده که چه طور آنها را آتش بزند. هنوز هم می تواند به یاد آورد چطور فندک را طوری تنظیم کند که شعله ی بلندی بسازد. موفق شد شعله باریک و دشنه مانندی را با برق و درخشش نوک تیز قیچی از تخت بالایی شروع کند. شعله به زحمت به ملافه های کثیف می رسد بعد ناگهان گر می گیرد.  بوی موی کز خورده ی خود را احساس می کند. باید مواظب باشد. او کسی است که باید تل هیزم را شعله ور کند، نه کسی که باید بمیرد.

صدای فریاد اراذل را از داخل بخش می شنود. در آن لحظه داستان این فکر به سرش راه یافت که آمدیم و آنها آب داشتند . می توانستند آتش را خاموش کنند. در کمال ناامیدی خود را به اولین تخت رساند. فندک را روی تشک گرفت. ناگهان شعله ها بالا زد و به پرده ای از آتش تبدیل شد. او هم اکنون خرمن آتش را تغذیه می کرد. بودن در دل آتش چگونه است؟.  آتش به سرعت از تختی به تخت دیگر سرایت می کند. اراذل مختصر آبی را که داشتند کورکورانه و بیهوده تلف کردند. حالا سعی می کنند خود را به پنجره ها برسانند. لرزان از پشتی تخت ها که آتش هنوز به آنها نرسیده است، بالا می روند. اما آتش به آن جا هم می رسد. سر می خورند و می افتند. شیشه ی پنجره ها  ترک می خورد و خرد می شود. هوای تازه صفیر کشان به درون راه می یابد و به آتش دامن می زند.  همه به تدریج خاموش خواهند شد. مانند زنی که فندک داشت و مدتی است خاموش مانده.
حالا دیگر سایر زندانیان کور، وحشت زده به سوی راهروهای پر از دود می گریزند.   آتشی که اراذل را سوزاند، مدتی بعد در همان بخش متوقف شود. اگر این اغتشاش وخیم تر نشود، شاید مجبور نباشیم برای تلفات جانی بیشتری ماتم بگیریم. البته خیلی از این زندانیان کور زیر دست و پا له می شوند. تنه می خورند. به این طرف و آن طرف رانده می شوند. این از پیامدهای وحشت است و پیامدهایی طبیعی است. می توان گفت که سرشت حیوانی چنین است.

در ضلع دیگر هم هراس همگانی به همین شکل است. برای کورها کافی است که بوی دود را بشنوند تا نجسم کنند که شعله اش درست بیخ گوششان است. در اندک زمانی راهرو پر از جمعیت شد. اگر کسی در این جا نظم برقرار نکند، مصیبت به بار می آید. در این گیر و دار یک نفر به یادش می آید که زن دکتر هنوز می بیند. جمعیت می پرسند کجاست؟. او می تواند به ما بگوید چه خبر است. کجا باید برویم؟ او کجاست؟ .
– این جا هستم. همین الان توانستم از بخش خارج شوم. تقصیر پسرک لوچ است چون معلوم نبود کجا رفته؟ الان این جا کنار من است و دستش را محکم گرفته ام. تا دستم از جا کنده نشود ولش نمی کنم. با دست دیگرم دست شوهرم را گرفتم و بعد دختری که عینک دودی داشت می آید . بعد پیرمردی که چشم بند سیاه داشت. هر جا یکی از آنها باشد دیگری هم هست. بعد مردی که اول کور شد. بعد همسرش، همه با هم، مثل میوه ی کاج فشرده و از ته دل آرزو می کنم که حتی در این حرارت از هم نپاشد.بخش اعظم آن ضلع ساختمان کوهی از آتش شده است.  بامفرو نریخته است.

———————————————————رمان کوری ———————————————————–

رمان کوری

———————————————————رمان کوری ———————————————————–

زن دکتر گفت: بگذارید رد شوم. با سربازهای می زنم. نباید ما را رها کنند که با این وضع بمیریم. سربازها هم احساس دارند. به این امید که سربازها هم ممکن است واقعا احساس داشته باشند. شکاف باریکی در میان جمعیت باز شد. زن با تلاش و تقلای زیاد راه خود را باز می کرد و پیش می رفت. یارانش را هم با خود می کشید.دود جلوی دیدش را گرفته بود. به زودی او هم مثل سایرین کور می شد. ورود به سرسرا تقریبا غیر ممکن بود. درهایی که به حیاط باز می شد از جا در آمده و متلاشی شده بود. زندانیان کوری که به سرسرا پناه برده بودند فورا متوجه شدند که آن جا
دیگر امن نیست. می خواستند خارج شوند. با تمام قوا به یکدیگر فشار می آوردند. اما کسانی که آن طرف بودند ممانعت می کردند و با تمام قوا مقاومت نشان می دادند. در آن لحظه ترسشان بیشتر آن بود که سربازها ناگهان ظاهر شوند. اما هرچه از رمقشان کاسته و هر چه آتش نزدیک تر می شد ثابت می شد پیرمردی که چشم بند سیاه داشت حق دارد. مردن به ضرب گلوله خیلی بهتر است. زن دکتر سرانجام توانست خود را به ایوان برساند. حالا دیگر نه مهتاب بلکه نور خیره کننده آتش بود که محوطه ی خالی و وسیع تا در بزرگ را روشن می ساخت. زن دکتر فریاد کشید خواهش می کنم، به خاطر جان خودتان هم که شده بگذارید بیرون بیاییم.  جوابی نیامد.  هیچ جنبنده ای به چشم نمی خورد. زن دکتر با ترس و لرز دو پله پایین رفت.  آن چه می دید باورش نمی شد. بقیه ی پله ها را هم پایین رفت. به طرف در بزرگ به راه افتاد. سربازها رفته بودند، یا شاید آنها هم کوری گرفته و از آن جا منتقل شده بودند. سرانجام کار همه به کوری کشیده بود.
آن وقت بود که همه چیز یک باره اتفاق افتاد تا همه ی مسائل آسان تر شود. زن دکتر به صدای بلند اعلام کرد که همگی آزادند.  زندانیان کور به حیاط هجوم بردند. با تمام توان فریاد می کشیدند. بعضی ها موفق نشدند و در داخل ساختمان باقی ماندند. به دیوارها کوبیده شدند. بعضی ها زیر دست و پاله شدند و توده ای خونی بر جای ماند.
به مرد کوری می گویند  آزاد است اما نمی رود. همان جا وسط جاده با می ایستد.نمی دانند کجا بروند.  واقعیت این است که زندگی در یک هزارتوی منطقی، که توصیف تیمارستان است، قابل قیاس نیست با  هزارتوی شهری آشوب زده که حافظه نیز در آن هیج استفاده ای ندارد.  آتش رفته رفته فروکش می کند. ماه از نو نورافشانی می کند.


برای مشاهده تمام کتاب اینجا کلیک کنید 


Θتوصیه ای کاملا دوستانه 


  • همانطورکه درابتدای مقاله اشاره شد فیلمی به کارگزدانی فرنالدو مریس برزیلی بر اساس این کتاب با نام کوری ساخته شده است. اما هیچ فیلمی حتی اگر به جشنواره کن هم راه یافته باشد نمی تواند حادثه کوری و اتفاقات بعد از آن را به زیبایی کتاب توصیف کند. لذت خواندن این کتاب با ارزش بسیار بیستر از دیدن فیلم آن است .
  • رمان بینایی بعد از مطالعه این کتاب می تواند گزینه مناسبی برای شما باشد چرا که زندگی شخصیت های داستان را بعد از طی کردن این دوران سخت را نشان می دهد.( برای مطالعه رمان بینایی اینجا کلیک کنید.)

*لطفا از ما انتقاد کنید و ما را در بهبود کیفیت سایت یاری کنید*

*شما هم رمان های جالی و خواندنی به ما معرفی کنید*

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.