صد سال تنهایی نوشته مارکز

رمان صد سال تنهایی نوشته ی گارسیا مارکز یکی از تأثیرگذارترین آثار ادبی عصر ماست و برنده جایزه نوبل ادبیات است . این کتاب داستان ظهور و سقوط، تولد و مرگ شهر افسانه ای ماکوندو را در طول تاریخ خانواده بوئندیا بیان می کند. چالب است بدانید که  مدت زمان داستان هایی که در کتاب روایت می شود بیش از یک قرن است . بنابراین بیشتر وقایعی که گارسیا مارکز شرح می دهد، نقاط عطف اصلی در زندگی بوئندیاها هستند: تولد، مرگ، ازدواج، روابط عاشقانه. اگر کنجگتو شده اید که درباره ی این کتاب بیشتر بدانید در ادامه خلاصه ی داستان به همراه بخشی از این رمان را آورده ایم.

اگر از مطالعه ی این کتاب لذت بردید کتاب کیمیاگر گزینه ی مناسبی برای شماست.

خلاصه ی داستان …..

صد سال تنهایی نوشته ی مارکز تاریخ شهر منزوی ماکوندو و بوئندیاها ست. سال‌هاست که این شهر هیچ تماسی با دنیای خارج ندارد. به جز کولی‌هایی که گهگاه از آن بازدید می‌کنند و فناوری‌هایی مانند یخ و تلسکوپ را دستفروشی می‌کنند. پدرسالار خانواده، خوزه آرکادیو بوئندیا، تکانشی و کنجکاو است. او همچنان رهبری است که عمیقاً منزوی است و در تحقیقات وسواس گونه اش در مورد مسائل مرموز، خود را از مردان دیگر بیگانه می کند. این ویژگی های شخصیتی را فرزندان او در طول رمان به ارث برده اند. فرزند بزرگتر او، خوزه آرکادیو، وارث قدرت بدنی وسیع و تندخویی اوست. فرزند کوچکتر او، اورلیانو، تمرکز شدید و مرموز او را به ارث برده است.

به تدریج، روستا با برقراری ارتباط با شهرهای دیگر منطقه، حالت بی گناه و انفرادی خود را از دست می دهد. جنگ‌های داخلی آغاز می‌شود و خشونت و مرگ را برای ماکوندوی صلح‌آمیز به ارمغان می‌آورد، که قبلاً هیچ‌یک از این دو را تجربه نکرده بود، و اورلیانو رهبر شورشیان لیبرال می‌شود و به عنوان سرهنگ اورلیانو بوئندیا به شهرت می‌رسد. ماکوندو از یک مکان ایده‌آل، جادویی و سرپناه به شهری تبدیل می‌شود که به‌واسطه بدنامی سرهنگ بوئندیا به‌طور برگشت‌ناپذیری به دنیای خارج متصل است. اما سرنوشت بازهم تنهایی را برای این روستا و خانواده رقم میزند.

کتاب تقریباً همانطور که شروع شد به پایان می رسد: روستا یک بار دیگر منزوی و منزوی است. تعداد کمی از اعضای خانواده بوئندیا ، بیگانه از دنیای بیرون و محکوم به پایانی انفرادی هستند. در آخرین صحنه کتاب، آخرین بوئندیا بازمانده مجموعه‌ای از پیش‌گویی‌های باستانی را ترجمه می‌کند و متوجه می‌شود که همه چیز پیش‌بینی شده است: این روستا و ساکنان آن صرفاً در یک چرخه از پیش تعیین‌شده زندگی می‌کرده‌اند که زیبایی بزرگ و غم و اندوه بزرگ و غم‌انگیزی را در خود جای داده‌اند.


در بخشی از کتاب صد سال تنهایی می خوانیم


مردم در ابتدا می پنداشتند که طاعون آمده است. زنهای خانه دار آنقدر پرنده مرده به خصوص در ساعات استراحت بعد از ظهر جمع کرده بودند که خسته شده بودند و مردها هم آنها را گاری گاری به داخل رودخانه می ریختند. روز یکشنبه عید پاک پدر آنتونیو ایزابل صد ساله از بالای منبر اعلام کرد که مرگ پرندگان به خاطر تأثیر شیطانی «یهودی سرگردان» است که خودش شب قبل او را دیده است. او را به شکل موجودی توصیف کرد که چیزی بود بین یک بزغاله نر و یک کافر ماده. یک حیوان جهنمی که نفسش هوا را می سوزاند و نگاهش جنین تازه عروسان را به هیولایی مبدل می ساخت.

مردم به حرفهایش توجه چندانی نکردند، چون فکر می کردند او به خاطر کهولت سنش یاوه سرایی می کند. ولی بامداد یکی از روزهای چهارشنبه زنی همه شهر را از خواب بیدار کرد، چون روی زمین جای پای جانوری دوپا را دیده بود که سم داشت. جای پاها آن قدر مشخص و دقیق بودند که هر کس آن را دید، تردید نمی کرد که آن جای پاها درست همانند جانور ترسناکی است که پیشتر کشیش از آن گفته بود و لذا همه با هم تصمیم گرفتند در حیاط خانه هایشان تله بگذارند و بدین ترتیب موفق شدند او را به دام بیندازند. دو هفته بعد از فوت اورسولا، پتراکوتس و اورلیانو سگوند و با شنیدن ناله های بلند گوساله ای که از آن نزدیکی می آمد، وحشت زده از خواب پریدند.

وقتی به آنجا رسیدند، متوجه شدند که گروهی از مردان، أن حیوان را از ته گودالی که رویش را با برگ های خشک شده پوشانده بودند، بیرون می کشند. سیخ های ته گودال در بدن جانور فرو رفته بود و دیگر ناله نمی کرد.

⇐ بخش دوم

ربکا پایان همان سال از دنیا رفت. آرگنیدا، خدمتکاری که عمری برایش کار کرده بود، از مقامات شهر درخواست کرد تا به او کمک کنند در اتاق خوابی را که خانم او سه روزی از آن بیرون نیامده بود، بشکنند. وقتی در را شکستند، او را در بستر تنهایی اش در حالتی یافتند که مثل یک ملخ دریایی در خود پیچیده بود. موهایش بر اثر کچلی ریخته بودند و انگشتش در دهانش بود. اورلیانو سگوندو مراسم تشییع جنازه اش را تقبل کرد و سعی کرد خانه او را تعمیر کند و سپس به فروش برساند، ولی ویرانگی خانه به قدری بود که دیوارها به محض رنگ شدن فرو ریختند و ملاط کافی برای جلوگیری از ترک خوردن کف اتاق ها و پوسیدن آنها به وسیله پیچکها یافت نشد.

پس از آن سیلاب ماکوندو چنین وضعیتی داشت؛ سستی مردم با ولع شان برای و فراموشی مغایرت داشت. کم کم خاطرات گذشته بی رحمانه به دست فراموشی سپرده می شدند. تا جایی که در آن زمان که به مناسبت سالگرد پیمان تیرلاندیایی دیگر، چند نماینده از سوی رئیس جمهور به ماکوندو آمدند. سرانجام نشان افتخاری را که بارها توسط سرهنگ اورلیانو بوئندیا رد شده بود، به او اعطا کنند. تمام بعد از ظهر را به دنبال کسی بودند تا به آنها بگوید که کجا می توانند از بازماندگان او خبری بگیرند.


برای خرید کتاب صدسال تنهایی نوشته ی مارکز ترجمه ی بهمن فرزانه اینجا کلیک کنید


.

.

 می توانید در این سایت بهترین لحظات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.برای شروع خاطره نویسی اینجا کلیک کنید

با دیجی خاطره آنلاین و دیجیتال خاطره نویسی را تجربه کنید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.